دخترک گل فروش شیشه تمام ماشینها را زده بود،

 چیزی گیرش نیامده بود، جزءنگاه تحقیر آمیز...

 چشماش به اونطرف خیابون افتاد!!!

 خانمی که اونطرف خیابون ایستاده بود را دید...

 راننده ها هی میگفتند خانم چند؟؟؟!!!

 دخترک تو دلش گفت:آخه اون که چیزی نمیفروشه!!

 از اون روز منتظر اینه که بزرگ شه...

/ 0 نظر / 35 بازدید